سوگ و سور
سوگ و سور
از : کیقباد کیخسروپور ـ کرمانشاه
برگها به آرامی روی هم می لغزیدند تا سکوت کتابخانه را رنجه نکنند. نگاهها به دنبال واژه های دویدند و لبها، اندیشه ها را زمزمه میکردند. کتابدار با بغلی پر از کتاب از کنار میز عبور کرد و نویسنده مغروق نوشتن، قصه اش را ادامه داد : قهوه چی گوژپشت با فانوسی در دست، پای پنجره ایستاده بود و از قاب پنجره به تابلوی کولاک می نگریست. تاب نیاورد. برگشت و مضطربانه گفت:
ـ برف سر قله سنگین شده. هر لحظه ممکنه بریزه رویمان. اونوقت حسابمان با . . .
داس هراس، خرمن پچپچه ها را درو کرد. مسافرانی که در کولاک شبانگاهی کوهستان به قهوه خانه بین راهی پناه آورده بودند، در شولای سکوت خود خزیدند. تنها صدای لرزش نعلبکی ها در دستان مرتعش شاگرد قهوه خانه شنیده می شد. در کنج تاریک قهوه خانه همراهان عروس جوانی که از بالا دست گردنه می آمدند، مغموم نشسته بودند. در کنجی دیگر، عزادارانی که پس از خاک سپاری، از پایین دست گردنه آمده بودند، مغروق اندوه خویش نشسته بودند، از هجوم باد پنجره به ناگهان باز شد و فانوس شکسته شد. فضای قهوه خانه تاریکتر شد و در ابری از دود چپق ها، مسافران سایه های بی چهره ای به نظر می رسیدند. چقدر گذشت؟ نمی دانم. تا از کنج تاریک صدایی به گوش رسید:
ـ بابا این که نشد. این که از مردن بدتره! مرگ تکان رو ازآدم می گیره، ولی خیال آدم راحت میشه. ما هم تکان ازمان گرفته شده، هم فکرمان پریشان تر شده. صد رحمت به پدر مرگ.
ـ میگی چیکار کنیم؟ تو بیا و راهی نشانمان بده. مرگ رو سرمان چتر باز کرده، امیدی هم به فریاد رسی نیست. کولاک هم که بیداد می کنه.
ـ چه بگم والله مخ منم از کار ایستاده.
ـ تو چه مصیبتی گیر افتاده ایم. نه راه پس نه راه پیش.
صدای سایه ای به گوش رسید :
ـ لااقل بیایید به افتخار عروس خانوم جشن بگیریم . . .
ـ چی؟ جشن؟ حتما شوخی می کنی ؟!
ـ نه والله، جدی میگم، حالا که زندگیمان به بندی وصله و راهی نیست، لااقل به خودمان ظلم نکنیم از این لحظه باقی مانده استفاده کنیم.
ـ این حماقته . . .
ـ حماقت چیه؟! این جسارته. می دانیم و به هیچش نمی گیریم.
سایه ای دیگر گفت :
ـ گیرم درست بگی. هرچی هم جسارت باشه، بی خیالی باشه، اما زیر پوست این شادی، ترس جاریه. واسه همینم شادیت شادی نیست. هراس لحظه ای بعد، عیش الان را خراب می کنه.
سایه ای دیگر گفت :
ـ راست میگه، مگه نشنیدی شاعر میگه : فکر شنبه تاخ میدارد جمعه اطفال را .
ـ زندگی سرشار طعم تلخ مرگه . . .
ـ همه تان که چه، چایی خوردین ؟!
ـ خب البته، ولی کی و کجا؟! چرا بی ربط حرف میزنی ؟!
ـ ربطش رو میگم. زندگی یه چای یه. پر طعم تلخ مرگ و غم و هزار کوفت و زهر مار دیگر. ولی بازم میشه نوشیدش. تحملش کرد، بهش معتاد شد. با . . .
ـ با چی . . . ؟!
ـ با یه حبه جشن عروسی . . ..
از نحوه ادا کردن جمله، صدای خنده برخاست و فضای قهوه خانه را تازه کرد. ـ از ما عزاداران شرم کنید. نیشتان تا بنا گوش باز شده. این خنده هایتان . . .
ـ از حماقته، یعنی هیچ حالیتان نیست. یعنی اینکه تو باغ نیستید. . . .
ـ باغ نه، «قبرستان»
ـ مزه نریز، مزه نریز، راست میگن خنده نوزاد حماقته، کار آدمهای بی خیاله. که به حال و روز خودشان بی التفاتن.
ـ اشک شکوفه عقله. گل بوته معرفته، و آ،همینه بوده که بوده ،حرمت داشته.
ـ خنده تریاکه، می کشی بی خیال میشی.
ـ آره تریاکه تسکینه درده.
ـ از دل سوخته ما شرمتان نمیاد که حرف جشن میزنید؟!
ـ ای بابا، پای سند زندگی همه، همره غمه، کاش میشد پنجره ایی باز کرد و سر به کلبه دل ما می کشیدی تا می دیدی چه جهنمی یه!
سایه ای نالید:
ـ ای بابا، من دیگه داره تحملم طاق میشه. زیر این خبر مرگ، تا کی بنشینیم و گریه کنیم؟ تا کی بخاطر شرم روی شما، ناله کنم خاموش بنشینم.؟ اگر چشمم چشمه بود باید تا حالا می خشکید.
ـ والله، بالله، از این بی بقا، لذت چشیدن، شرطه عقله.
ـ والله همه تان دروغ می گویید. چانه تان که با خستگی غریبه اس. هی می گویید گریه کنم بر سرنوشت تاریک خودمان. هی این یکی ها می گویند بخندیم و خوش باشیم. فقط زمان را می کشید. نه شادید نه غمگین.
نویسنده ساکت شد. در چشمهایم خیره شد. دستی به موهای سفیدش کشید. سیگاری روشن کرد و گفت :
ـ حتما می خواهی بدانی آخرش چی شد؟
ـ خب، البته.
ـ این قصه بی پایانه. خودت هر جوری دوست داری تمامش کن. می خواهی بنویس گریه کردند و زیر برف مدفون شدند، میخواهی بنویس شادی کردند و نجات . . .
ـ مگر میشه دلبخواهی تمامش کرد. مگه میشه بی پایان باشه؟!
ـ آره، چرا نمیشه ؟ پایان مرگه ولی این قصه هنوز ادامه داره. پک عمیقی به سیگارش زد. دودوش را در صورتم ریخت. چشمهایم ناخود آگاه بسته شد. شنیدم که :
ـ باور نمی کنی پس چشمهایت را خوب باز کن.
صدای لرزش نعلبکی شنیده می شد. صدای همهمه ها و قلیان ها طنین انداز شد. چشمهایم را باز کردم، ابری از دود در هوای گرگ و میش قهوه خانه سیال بود. مسافرانی با لباسهایی رنگارنگ و سیاه در هم می لولیدند.خنده و اشک چون دو گیلاس همزاد همنشین بودند. کنار پنجره قهوه چی گوژ پشت با فانوسی در دست به تابلوی کولاک می نگریست. برگشت و گفت :
ـ برف سر قله سنگین شده. هر لحظه . . . . .