نگاه زنده یاد دکتر ابراهیم یونسی به ترجمه
ایرج عبادی
من معمولاً دستم را
به خون نویسنده نمی آلایم و حتی الامکان سعی می کنم حقی از نویسنده ضایع نشود!
ابراهیم یونسی
تاریخ روز شمار جنگ قدرتمندان وپیروزی وشکست آنها نیست،
تاریخ ، میزان قربانی شدن سرداران وستمگران جهان نیست، تاریخ مبارزه بی امان
انسان با تمامی رنج ها، شکست ها و پیروزی
ها، برای رسیدن به استقرار عدالت و آزادی ست که از مورخین وجامعه شناسان مردمی درزمین معنا
شده است.
تاريخ اين نيست که
ناپلئون بناپارت، موسلینی، استالین یا دیگر جنایتکاران درچه سالي به قدرت رسيدند و
درچه سالي از صحنه روزگار محو شدند. تاريخ حتا اين نيست که ديوانهاي به نام هيتلر
چگونه و با چه انگيزهاي رايش سوم شد و آتش جنگي را افروخت که ميليونها قرباني
بیگناه داشت. تاريخ روايت نامعتبر رویارویی ناپلئون، انقلاب فرانسه و معلمش است،
تاريخ گوبلز، وزير تبليغات هيتلر نيست، بلکه شعار اوست که دروغ هر چقدر بزرگتر
باشد، بيشتر باورش ميکنند. تاريخ روايت اما، منشي و معشوقهي هيتلر است که
خاطراتش پس از شصت و دو سال به تازگي منتشر شده است.
همهي اينها را گفتم تا برسم به ابراهيم يونسي؛ يکي از چهرههايي
که اگرچه درصدر روايت رسمي از تاريخ جايي ندارند، (يا اگر هم داشته باشند حداکثر
يک بار، نه، سه بار اسمشان در کتابي تاريخي ميآيد) اما خود تاريخند. يونسي
در اين زمينه تنه به تنهي محمدقاضی ميزند؛ از معدود چهرههاي ادبيات معاصر ايران
که زندگي ماجراجويانهاي داشتهاند يا شايد بهتر است بگوييم زندگي پرماجرايي
برايشان رقم خورده است. مرگ ابراهيم يونسي بار ديگر يک حسرت بزرگ اين سالهاي مرا
تازهتر کرد. حسرت، غياب يک گونهي داستان نويسي که به دلايل متعدد درادبيات معاصر
ما صندلياش خالي مانده است؛ ژانر زندگينامهنويسي.البته مقصودم از
زندگينامه نويسي، آن تعريف مرسوم و کليشهاي در فرهنگ جامعهي ما نيست که اين
عبارت را روايت مو به موي زندگي يک شخصيت تلقي ميکنند.زندگينامه نويسي به
اين معنا که نويسنده به بخشي از خاطرات زندگي يک فرد (ترجيحاً مشهور وشناخته شده)
شبيخون بزند و عليه روايت رسمي تاريخ که در قالب روزشمارهاي شمسي ، قمري ، ميلادي،چيني
و کردی شورش کند و روايت مستقل زمان را از واقعهاي در زندگي آن فرد خلق کند. اما
چرا اين حسرت با مرگ ابراهيم يونسي تازه ميشود؟ نگاهي مختصر به زندگي اين نويسنده
و مترجم برجسته، هر اهل اندیشهای را متوجه انبوه پتانسيلهاي داستاني ميکند که
در جايجاي زندگي يونسي موج ميزند. گذراندن دوران کودکي درشهر بانه درکنار مادر بزرگ
و پدر بزرگ
و در غياب مادر از دست رفته پدري خانزاده که به بندهزاده روي خوش نشان نميدهد.
تحصيل درمدرسهي نظام در سال ۱۳۲۲ .
از دست دادن يک پا در هنگام انجام ماموريت نظامی در شهر رضاييه که براثر اصابت گلوله اتفاق
ميافتد.
تجربهي زندان و
فراگيري زبان انگليسي و ترجمهي آثار ادبي در بند...
زندگي ابراهيم يونسي، مثل زندگي هر
شخصيت برجستهي ديگري فراز و نشيبهاي زيادي داشت. اما آنچه زندگي امثال محمد قاضی
و يونسي را از زندگي نويسندگان و مترجمين و روشنفکران نسل ما متمايز ميکند، گسترهي
وسيع جزر و مد زندگي و گردش پرتلاطم چرخ روزگارشان است. در حالي که نسل امروز، به
لطف تکنولوژي و از طريق اينترنت، ماهواره، موبایل و انبوه کتابهاي منتشره، در
دايرهي مکاني مشخصي محدود است و جز برخي ژستهاي روشنفکرانه، کمتر جذابيتي درخارج
از زندگي ادبياش پيدا ميشود؛ زندگي يونسيها و محمد قاضی ها سرشار از تجربيات
بکري است که هر يک ميتواند دستمايهي يک شاهکار ادبي شود و نميشود.
زندگي ابراهيم يونسي از اين معماها
بسيار دارد. اينکه چطورکسي که به عنوان افسري حزبی تا جوخهي اعدام ميرود و به
طرز معجزهآسايي زنده ميماند، از بدو ورود به زندان، سراغ يادگيري زبان انگليسي و
ترجمهي آثار ادبي نظير «آرزوهاي بزرگ» چارلز ديکنز ميرود، علامت سوال جالبي است. يعني چطور ميشود
که شخصي چنان سمپات جریانی سیاسی باشد که خطر عضويت در شاخه نظامي حزبی را بعد از
لو رفتن اسامی به جان بخرد و بعد از نجات از اعدام، در زندان راه ادبيات را پيش ميگيرد،
خود یک معما است. آيا او از اعتقادش به
حزب بريده بود؟ حداقل به استناد دو خاطرهاي که خود در مصاحبههايش فاش کرده، وارد
عرصه هنر می شود تا یک سو نگر نباشد.
وی از نویسندگان و مترجمینی بود که به گفتهی
خودش؛ دیسیپلین بالای نظامی و اراده قوی او را انسانی فوق العاده کارآمد و پرتوان
بارآورده بود. چنان که سیدرضا حسینی از مترجمان نامدار ایران درمورد آثار و
فعالیتهای او گفته است: "در کارهای یونسی
چنان نظم فکری وجود دارد که آدمی احساس می کند یونسی نقشه پیشبرد فرهنگی این
سرزمین را در سر داشته است."
یونسی بر اصل تعهد در کار ترجمه نیز سخت پایبند بود و در
این باره می گوید: "من معمولاً دستم
را به خون نویسنده نمی آلایم و حتی الامکان سعی می کنم حقی از نویسنده ضایع نشود.
مترجم باید به زبان خاص افراد توجه کند و آن را به نوعی در اثر وارد کند که
خواننده زبان شخصیت را بخوبی درک کند، زیرا روایت یک پزشک با روایت یک هنرمند
تفاوت دارد."
به طور کلی، دوران فعالیت یونسی در عرصه ادبیات ترجمه و
داستان نویسی ایران، آغاز و پایان دورانی طلایی محسوب می شود که با نام بزرگانی
همچون؛ احمد محمود، محمد قاضی، نجف دریابندری، سیدرضا حسینی، مصطفی رحیمی،
ابوالحسن نجفی و ترجمه فاخرترین آثار ادبی جهان مزین گشته است، که جملگی فصلی زرین
بر ادبیات معاصر ایران افزوده اند.در این میان ابراهیم
یونسی به خاطر ارائه ترجمه هایی بی نظیر از مهمترین رمان های ادبیات کلاسیک جهان
انگلیسی زبان، که در واقع گشودن پنجره ادبیات ایران به روی ادبیات انگلیسی زبان
قرون 18 و 19م بود و همچنین تالیف کتاب " هنر داستان نویسی" که ربع قرن یگانه کتاب آموزشی داستان نویسی در این دیار
بود، دین بزرگی برگردن ادبیات داستانی معاصر ایران نهاد.البته حوزه فعالیتهای علمی و ادبی دکتر یونسی تنها به حوزه ترجمه
رمان محدود نبود بلکه طیف وسیعی از ترجمهها و تالیفات ادبی، سیاسی، خاطره نگاری و
تاریخی را درزمینه های تاریخ ادبیات، تاریخ سیاسی و اجتماعی و تاریخ هنر بویژه در باره کردستان وکردها در بر می گیرد،
که با شماری بالغ بر 90 اثر تالیفی و ترجمهای، تنوع بی مانندی به کارنامه درخشان علمی و ادبی وی بخشیده ومی
بخشد.
کلاسهای
داستان نویسی موثر نیست
او كه خود داستاننویسی را در زندان و از طریق مكاتبه با
مدرسه آموزش رماننویسی انگلستان تجربه كرده است، درباره پرورش نویسنده دركلاسهای
داستاننویسی عقیده دارد: حضوردر این كلاسها خیلی تاثیر ندارد. مثلا "جمال میرصادقی" یا "رضا براهنی" تجربه
برگزاری كلاس را دارند كه خودشان نویسندهاند، اما داستان باید طوری نوشته شود كه
خواننده فكركند زندگی خودش را دارد میخواند. قاعدتاً آثار امروزی كه نوشته میشوند،
باید این خصوصیت را داشته باشند؛ چون نویسنده برای مخاطب مینویسد تا دلش را خالی
كند و فكرش را بگوید.
یونسی همچنین درباره جایزههای ادبی می گوید: معمولا
آثاری را كه مقبول این جایزهها میشوند، میخوانم؛ اما به قول مارك تواین، این
جایزهها اهمیتشان به این بسته است كه چند نفر را دور خود جمع كنند. «زمین سوخته»
از كاندیداهای 20 سال ادبیات داستانی بود. یادم است "قاسمعلی فراست" -
مسؤول بخش ادبیات داستانی جایزه - یك شب با "احمد محمود" آمدند خانهام
و گفتند كه «گورستان غریبان» جزو كاندیداهاست. به محمود گفتم كه جایزه را نه به تو
میدهند و نه به من و به او هم گفتم به مراسم نرود. اما او گفت كه میرود و رفت و
جایزه را هم به او ندادند. من برخی تعصبها را درباره جایزههای ادبی ابلهانه میدانم.
توانایی خلق رمان
این مترجم در بخشی از صحبتهایش می گوید: "كه ما در حال حاضر توانایی خلق
رمان را داریم. رمان در سالهای 1920 توسط "محمدعلی جمالزاده" و
"بزرگ علوی" به ایران آمد، اما ریشه كرد و از نمونههایش به "احمد
محمود"، "محمود دولتآبادی" و "رضا براهنی" میتوان
اشاره كرد. این داستانهای نو هم كه چیزی به آدم نمیدهند و اگر دلیلش را بپرسی،
سریع خود را به «اولیس» جیمز جویس و «سوسك» یا «مسخ» فرانتس كافكا نسبت میدهند و
اصلا فكر نمیكنند چیزی كه مینویسند در زندگی روزمره مردم هست یا نیست."
ابراهیم یونسی عقیده دارد كه در ترجمه هم باید كتاب را
خواند و خود را جای نویسنده گذاشت. مترجم، معانی را باید كاملا منتقل كند؛ البته
این كامل بودن به حد معلوماتش بستگی دارد. وقتی دایره واژگانت وسیع نباشد وكلمه را
درست سرجایش نگذاری، معنا را اشتباه منتقل میكنی. وی در اینباره یاد آوری میکرد:
" یادم میآید كتابی
را به اسم «شرلی» كه 700 صفحه بود، از شارلوت برونته ترجمه كردم، اما دیدم كتاب ضدكارگری
شد و قرار بود علمیها آنرا چاپ كنند، اما چون به مصالح ملی ضرر میرساند، آن را
پاره كردم و چاپ نشد. معتقدم كه مترجم، باید كتابی را ترجمه كند كه برای جامعه
مفید باشد و به درد جامعه بخورد. از این كتابهای سبك هیچ دوست ندارم ترجمه كنم.
هیچگاه سراغ آثار سبک و سخیف نرفتهام. ترجیح دادم همین تاریخ اجتماعی هنر را در
چهار جلد ترجمه كنم كه كار كمرشكنی بود و اگر آدم زحمت میكشد، پس بهتراست برای
كاری مانا و پایا باشد تا بخواهد كتابی را ترجمه كند كه مثلا فقط به مسائل جنسی
توجه كرده است."
ممیزی
کتاب
او درباره ممیزی نیز معتقد بود: "گرفتاری سانسور ما این است كه
با صاف و صریح بودن مخالف است. ولی وقتی یك كلمه تنها یك معادل دارد، من نویسنده
چه واژهای را میتوانم جایگزین كنم كه همان معنا را بدهد. وقتی اجازه ندهند،
داستان لنگ میشود؛ وقتی هم لنگ شد، خواننده نمیخواندش." وی عقیده داشت : "اگر میخواهیم آثار ادبیمان پا
بهپای سایر كشورها باشد، سانسور نباید باشد؛ چون نویسنده خودش به چارچوبها و خط
قرمزها توجه دارد."
یونسی
در پاسخ به اینكه در حال حاضر چه میزان از ممیزی اعمالشده را صحیح و ضروری میداند،
می گوید: "
به بارو من هر گونه ممیزی
غلط است. اصلا برای چه ممیزی میكنند. فكر میكنم كمی هم داریم خشك مقدسی به خرج
میدهیم. ما درخفا خیلی حرف میزنیم و خیلی كارها میكنیم، اما رو در رو اتفاق
دیگری میافتد. ممیزی نباید به برخی دلایل واهی اعمال شود. پایهرسیدن به این كه چه
كتابی باید خوانده شود و چه كتابی نباید خوانده شود، باید در خانواده گذاشته شود."
ابراهیم یونسی از نوشتن «گورستان غریبان» راضی است و میگوید
: 134 صفحهاش را حذف كرده که در چاپهای
بعد هم با همین حذفها منتشر شد."
ابراهیم یونسی با خیلیها دوستی نزدیك داشته است، اما از
"سیاوش كسرایی"، "محمدرضا شفیعی كدكنی"، "هوشنگ
ابتهاج"، "احمد محمود" و "محمود دولتآبادی" به نیكی یاد
میكند و معتقد است: " "ابراهیم گلستان"
خیلی وقت است كه كار نكرده، او به همراه "رسول پرویزی" از شیرازیهایی
بودند كه خیلی هم خوب كار میكردند، اما از وقتی كه در كار فیلم افتاد، دیگر خیلی
كار نكرد."
یونسی در بخش از صحبتهایش چنین می گوید: " من خیلی به نسلی كه میآید،
امیدوارم؛ این نسل پشتوانه دارد، پشتوانهای كه سرجایش است؛ به این بستگی دارد كه
چقدر از این پشتوانه استفاده و چقدر به آن تكیه كند. معتقدم دیگر نمیشود سرخطی را
بگیرد و بگوید روی این خط میروم، چون خطها خیلی زیاد شده و هركسی اگر بخواهد
تقسیمبندی كند، شاید مرید كم بیابد."
وی معتقد بود: هنوز كتابی به بزرگی «جنگ و صلح» نوشته
نشده و هنوز هم داستانهای چخوف خواننده دارند و جذاباند. هنوز نویسندهای كه
وسعت كارش مثل داستایوسكی باشد، نداریم یا كتاب دیگری مثل «صد سال تنهایی». این
بسته به ذوق و تفكر تو دارد كه كدام را بپسندی و زندگی خصوصی، افراد را به سوی هركدام
میكشد.
او درباره شعر هم سخنان كوتاهی دارد: "بیشتر از همه، شعر
"شفیعی كدكنی" را میخوانم كه واقعا خودش نمونه است. "هوشنگ
ابتهاج"، "سیاوش كسرایی" و "فریدون توللی" را هم كه شعر «شعله كبود»ش قشنگ است،
میپسندم."
او در سال ۱۳۷۷ در مصاحبهاي با مجلهي
چيستا در پاسخ به اينکه آيا قصد نوشتن و چاپ خاطرات خود را دارد يا نه، ميگويد که
خاطراتش را نوشته، آن هم در ۷۶۷ صفحه؛ اما به گفتهي خودش کتاب اوايل
دههي هفتاد در مميزي وزارت ارشاد دچار مشکل شده، علتش؟ يونسي گويا عريضهاي نوشته
و پس از تقديم مبالغي کرنش و دلنوازي، مرقوم فرموده که: «آن عده که اعدام شدند
شهداي اين مملکت بودند، در زمان شاه بهعنوان جاسوس های روسیه مورد اتهام قارا گهفتند.،
ولی آنها همه گفتهاند مسلماناند، و همه
اول قرآن کريم را بوسيدهاند بعد مقابل جوخهي اعدام رفتهاند... ، جايي ديگر نيز
گفته بود که کتاب «شرلي» نوشتهي شارلوت برونته را در ۷۰۰ صفحه ترجمه کرده و بعد چون احساس کرده کتاب ضدکارگري بوده، «از
ترس خيانت به مردم» آن را سوزاند. در ايام زندان شورمندانه و جدي دنبال ادبيات ميرود،
خود معمايي جالب و سوِژهاي بکر براي يک رمان است. به ويژه اينکه او مثلا دنبال
ترجمهي آثار ماکسيم گورکي نميرود، بلکه سراغ چارلز ديکنز ميرود و آرزوهاي بزرگ
او را ترجمه ميکند. زبان انگليسي را از هم بندانش در زندان ياد ميگيرد و نيز از
داخل زندان دورهي داستاننويسي را از طريق مکاتبه با يک مرکز آموزش در انگليس ياد
ميگيرد. يونسي يک دورهي ديگر – هرچند کوتاه مدت – در عرصهي سياست حضور مييابد. نويسنده و مترجم چپ در دولت
مهدي بازرگان، استاندار کردستان ميشود و البته پس از سه چهار ماه استعفا ميدهد و
بارديگر به نوشتن برميگردد. اين تناقض ديگري است که زندگي او را آبستن داستانهاي
فرعي ديگري ميکند.
امروز در هر فروشگاه لوازم پزشکي، ميتوانيد
پاي مصنوعي پيدا کنيد. اما يونسي از طرف ارتش به آلمان و فرانسه رفت تا پايي
مصنوعي براي خود بسازد.
به کتاب خاطرات ابراهيم يونسي برگرديم.
اين کتاب با عنوان «زمستان بيبهار» در سال ۱۳۸۲ منتشر شد و تا به حال دوبار تجديد چاپ شده است. حتما يونسي در
اين کتاب خاطرات زيادي را نقل کرده؛ اما آنچه در اول اين مطلب درباره جاي خالي
ژانر زندگينامهنويسي در ادبيات ايران نوشتم، ربطي به اينکه نويسندهاي خاطرات
زندگياش را بنويسد ندارد. زندگي همهي آدمها، زمينهي لازم براي نوشتن دهها رمان
را دارد، و وقتي سوژه، ابراهيم يونسي است، ميتوان به جرات ادعا کرد که از دل
زندگي پرفراز و نشيب او ميشود صدها داستان درآورد. مشکل نويسندگان،
فيلمنامهنويسان و کارگردانهاي ما اين است که اهميت داستانهاي فرعي را در زندگي
سوژه درک نميکنند. مثلاً امکان ندارد داستاني نوشته شود و به ويژه فيلم يا سريالي
دربارهي نخستين سالهاي قرن حاضر شمسي ساخته شود و مولف خودش را موظف نداند که
حجم اصلي اثرش را به چگونگي روي کار آمدن رضاشاه و انقراض سلسلهي قاجار اختصاص
ندهد. موضوعي که کم وبیش تکرار،می شود،
حالا ببينيم ابراهيم يونسي چه روايتي از سالروز تولدش در همان سالها دارد: «آن وقت
که سجل احوال به شهر ما آمد، من در اصطلاح امروزيها جزو اطفال واجب التعليم بودم.
سالهاي ۱۲-۱۳۱۱ بود که سجل احوال به شهر ما آمد. قيل و قال زياد بود: عدهاي
از علما معتقد بودند که سجل شرعي نيست و گرفتنش حرام است. چه معني دارد که هر کس و
ناکس اسم زن و بچهي آدم را بداند؟ عدهاي هم ميگفتند خداوند خود در سورهي
«الفيل» از سجل ياد کرده است (و ترميهم بحجاره من سجيل) و منع شرعي ندارد. گويا آن
موقعها از ترس اينکه بچهها را ديرتر به اجباري (سربازي) بفرستند، شناسنامهها را
با سني کمتر از سن فرزندان پسر ميگرفتند. اما روي ديگر ماجرا جالب است: «زنها
اين نگراني را نداشتند. بنابراين شناسنامه را گرفته و نگرفته دور ميانداختند، تا
اين که براي اين عمل تهديدي هم تراشيدند! کدخداها اعلام کردند
که هردو سه سال يک بار رضاشاه سجلهاي همه را ميخواهد و شخصا ميبيند؛ واي به حال
کسي که شناسنامهاش را گم کرده يا دور انداخته باشد. آن وقت علاوه بر جريمهي مقرر
(پنج تومان و دو ريال) جايش در محبس قصر قجر است! آن وقت بود که زنها،
سجلها را در کهنهاي پيچيدند و انداختند ته يخدانها و مجريها، با خرت و خورتهاي
زنانهشان. ببينيد که چه داستان شيرين و بکري از دل همين بخش از خاطرات يونسي ميتوان
نوشت. براي مردمي که باور ميکردند رضا شاه ميآيد تک تک سجلها را شخصا ميبيند،
آيا منطق تاريخي حکم نميکرد که يک قزاق توانمند را به عنوان شاهي ، بالاي سر خود
ببينند؟ دربارهي کتابهاي ابراهيم يونسي حرف نميزنم که آنقدر تعدادشان زياد است
و آنقدر کتاب مهم در بينشان هست که در اين مجال اندک نميتوان به نام
حدود90 عنوان پرداخت. ميخواهم بگويم ابراهيم يونسي و يونسيها، بار سنگين
تاريخي را به دوش ميکشند که هيچ مورخي در تاريخ نگاري رسمي به آنها نميپردازد و
کوچکشان ميشمرد. و اتفاقا اين هنر نويسنده است که جزييات را پي ميگيرد و تاريخي
خلق ميکند که از اصلش جذابتر و حتا معتبرتر است!
يونسي سالها قبل
کتاب «زندگاني و عقايد آقاي تريسترام شندي» اثر استرن لارنس را ترجمه کرد. رماني
متعلق به قرن هجدهم که واجد ويژگيهايي است که امروز در رمانهاي پست مدرن ميبينيم.
کار او چنان در جهان با استقبال همراه شده که در مباحث دانشگاهي و مطالعات ادبي،
از عبارتي با عنوان «شنديسم» ياد ميکنند و به گفتهي يونسي، شنديسم در معناي همان
حاشيه پردازي يا پراکنده گويي است. او اين رمان را اثري بسيار آشفته ميداند. زنده
یاد ابراهيم يونسي ۱۹ بهمن ماه درگذشت. او
از دو سال پيش دچار بيماري آلزايمر شده بود.
آذرماه امسال بود که خانم گلپاش، همسر
يونسي دربارهي آثار نيمهکاره او گفت: «آخرين کتابي که همسرم ترجمه کرده، قابل عرضه به ناشر نيست.
اختلال حواس او به اندازهاي است که چند کتاب مختلف را در يک مجموعه ترجمه کرده و
من و پسرم هر چه کرديم نتوانستيم ويرايش صحيحي از اين کتاب به دست آوريم.» به نظرم
بايد اثري خواندني باشد! جايي که يونسي شبيه رمان تريسترام شندي شده است. مردي با
خاطرات ارزشمند که جايجاي زندگياش پر از دستمايههاي پربار براي نوشتن داستان
است، در آخر عمر به مرضي دچار شد که در ابعاد تاريخي بسياري از ما دچارش هستيم:
فراموشي! يونسيها در تاريخ ادبيات معاصر ايران کم نيستند، کساني که ميتوانند
شانههاي تاريخ معاصرمان باشند. اينکه چرا نويسندگان ما سراغ اين همه پلات جذاب
براي نوشتن داستان نميروند، سوالي است که به نظرم اهميت زيادي دارد و بايد بسيار
دربارهاش تامل کرد. چارلز ديکنز در ايران بيشتر به عنوان نويسندهي آثاري براي
نوجوانان شناخته شده، متاسفانه! اما درخود انگليس او را نويسندهاي مصلح ميدانند،
همانطور که يونسي به گفته خودش ميکوشيد کاري کند که براي مردمش مفيد باشد. او
مترجم چند اثر مهم چارلز ديکنز بود و مرگش در ايامي اتفاق افتاد که در سراسر جهان
دويستمين سال تولد چارلز ديکنز را جشن ميگيرند. یادش ماندگار باد.
1- آثار ابراهیم
یونسی و قلم او در مقدمه های بسیاری از آنها.
2-
مصاحبههای ابراهیم یونسی با راسانهها (
روزنامهها- رادیو و تلویزیون)
3-
نقدو بررسی آثار او در مجلات و روزنامهها
4- منابع گوناگون
اینترنتی.
Normal
0
false
false
false
EN-US
X-NONE
AR-SA
/* Style Definitions */
table.MsoNormalTable
{mso-style-name:"Table Normal";
mso-tstyle-rowband-size:0;
mso-tstyle-colband-size:0;
mso-style-noshow:yes;
mso-style-priority:99;
mso-style-qformat:yes;
mso-style-parent:"";
mso-padding-alt:0in 5.4pt 0in 5.4pt;
mso-para-margin-top:0in;
mso-para-margin-right:0in;
mso-para-margin-bottom:10.0pt;
mso-para-margin-left:0in;
line-height:115%;
mso-pagination:widow-orphan;
font-size:11.0pt;
font-family:"Calibri","sans-serif";
mso-ascii-font-family:Calibri;
mso-ascii-theme-font:minor-latin;
mso-hansi-font-family:Calibri;
mso-hansi-theme-font:minor-latin;}