شعری در قصه
ایرج عبادی
گفتم: آتش روزهای ابری
گفت : داغم با جرقههای احساس تارهی تنور دلم
گفتم : کندوی عشق
گفت: بی نهایت عسل
گفتم: رویای همواره
گفت : نیمهی دوم هم
گفتم: قصهای ماندنی
گفت: " آتش در آغوش ئاریز"
رویای بی انجام درخیال نشست
پایان: باز هم تنهایی برکه های سبز
بی پرواز مرغ های عشق.....
+ نوشته شده در شنبه بیست و دوم تیر ۱۳۹۲ ساعت 0:43 توسط سر دبیر : ایرح عبادی
|