شعری در قصه‌

ایرج عبادی

گفتم: آتش روزهای ابری

گفت : داغم با جرقه‌های احساس تاره‌ی تنور دلم

گفتم : کندوی عشق

گفت: بی نهایت عسل

گفتم: رویای همواره‌

گفت : نیمه‌ی دوم هم

گفتم: قصه‌ای ماندنی

گفت: " آتش در آغوش ئاریز"

رویای بی انجام  درخیال نشست

پایان: باز هم تنهایی برکه‌ های سبز

بی پرواز مرغ های عشق.....