دو داستان کوتاه از محمد کریمی
"سيپر بانكـ"
محمد كريمي
"پلاك چهل و چهار"
دقيقاً همون جاست، يواشكي انگشت نازكش رو روي آيفون واحد هفتم آپارتمان منحني الشكل نوك خرطومي كه تنها آپارتمان با اين مدل در شهر شگفت انگيز «سارايو» بود گذاشت: "سلام ميسيز" لطفاً مريلا رو خواستم، چنين شخصي با اين عنوان تو اين آپارتمان نداريم، منظورم اينه زندگي نميكنه. تن صدايش يك كمي بم بود. خانمي پنجاه و اندي ساله توپر و مو فرفري رو به ذهن متبادر ميكرد. يادمه 45-14 آدرس همون آپارتماني كه 3 روز پيش بهم داد، آه پسرك نحيفم گفتم كه اشتباه اومدي در حالي كه نگفته بود تصور ميكرد اشتباه اومده، هشتم رو بزن، اين دفعه انگشتش نازك نبود با حالتي لرزان كه دستانش بوي استرس ميداد ،گذاشت روي آيفون طبقه ششم واحد هشتم، "مستر" لطفاً مريلا رو خواستم، چنين شخصي با اين عنوان تو اين آپارتمان نداريم، منظورم اينه كه زندگي نميكنه. خدايا 45 بود يا 46- 14 فكر كنم يه كمي اونوره آپارتمان منحني الشكل نوك خرطومي به درخت كاج لم داد، به «مريلا» فكر ميكرد، فكر نميكرد در واقع سرزنش ميكرد و ناسزا ميگفت، دخترك شيطون عيار انگار كه من بهت علاقه دارم ، البته كه دارم دنبالت ميام، مزخرف بچه شيطون گناهي نداره آدرسو كه بهت داد اين صداي مريلا بود، كه 3 روز پيش جسدتكهتكهاش رو كنار خيابان در وسط يك سطل زباله شهرداري پيدا كرده بودند، »ژاكي» تو داري مزخرف ميگويي، گمش كردي تقريباً چهل و چهار سال پيش مريلا رو گم كردهاي حالا به دنبال توهماتشي.
عشقي بالاتر از عشق
با اون پيراهن زرشكي رنگ اندامي و اون شلوار كبريتي چسبياش كه بيشتر به مانكنهاي مدسينگ روزگارش كه پشت ويترينهاي فروشگاههاي سكس برانگيز ميبينم. شبيه بود، به ساعت نيم ديواري قهوهاي رنگش خيره شد، با موهاي سيخ شدهي صدفيش بازي ميكرد.از 5/7 گذشته بود "من يكي فكر نكنم وقت مناسبي باشه براي قرار گذاشتن" به زاويهي 180 درجه خيابوني كه با "ژوبين" قرار گذاشته بود. نگاه كرد، يهو "ژوبين" را ديد "ژوبين" نبود در واقع شبحي از "ژوبين" بود كه مثل آذرخش از ديدگانش رد شد، هتل 5 ستاره (فراست) طبقه چهارم اتاق هشتم رزف، اول صبح رزفش كردم . ميدونستم حتماً مياي عشق من و اينبار سركارم نميذاري ، همون مفلهاي كه به تختش لميده بود و با نگاه سرد عاشقانهاش به موهاي ژلهاي رنگ صدفي "ژوبين" خيره شده بود، داشتند يواشكي با هم گلاويز ميشدند و گپ ميزدند. درهمان لحظه بود، سكوتي فراتر از سكوت آغشته با طنين عشقي بالاتر از عشق تمام وجودشان حس كردند. "ژوزف" شاد و لبخند كنان با حالتي تمسخرآميز گفت: انگار به تمام آرزوهايم رسيدهام، "ژوبين" تصور ميكنم،بهترين و صدفيترين شبهاي زندگيام را دارم با تو ميگذرانم؛ هيچگاه تصور نميكردم پس از آن شب به ياد ماندني كه با "نيما" داشتم در زندگيم چنين اتفاقي بيفتد؛ منظورم اينه تصور نميكردم كه چنين شبي را با تو پاس كنم، "ژوزف" به مادرش نفرين كرد و گور اون فيلسوف بد جنس ديوانه اتريشي هم لعنت فرستاد، اگه لذت پستانهاي مادرم رو در هنگام كودكي كشف ميكردم و اگه اون فيلسوف بدجنس لعنتي اصل «لذت» را كشف نميكرد (من با تو) ژوبين- احمق نشو"ژوزف" با اون توجيهات فلسفي مزخرفش كه صرفاً از « .........» است ميخواد دروغ بگه. در واقع يه كلمه هم با "ژوبين" در اين خصوص حرفي نزد. "ژوبين" هم هيچگاه از او توضيح نخواسته بود. كه چگونه به تيپهاي مثل او عشق ميورزد، همه از تراوشات ذهني و توهمات خودش بود، هنوز كه كارهاي نيمه كاره رو تموم نكرده بود "ژوزف" كه سخت درگير مطالعه انگيزه بشري و تحليل روانكاوانه لذت از ديدگاه فرويد . صخره دريا به ذهنش خطور كرد، به هنگام، اين قطعه طنين رو دردفتر خاطرات روزانه اينترنتي خود (توبيتر) Tweter صبت كرد و پس از سالياني دراز نامهاي به همين عنوان (صخره دريا) به يكي از دوستهاي قديمي و فرسودهاش نوشت و او را به ياد همين قطعه طنين انگيز «آلنپو» انداخت.
بچه بوديم بچه بوديم/ در كنار صخره دريا/ من و ژوبين/ عشق ميورزيديم/ عشقي بالاتر از عشق/ در كنار صخره دريا/ ملائكه تازه بال در آورده، جاهل به من و او غبطه ميخوردند/ ناگهان او را ا