کوتاه مانند یک متن

 

ایرج عبادی

 

      " مردی برای تمام فصول " در مقابل لاله ایستاده بود. سر توماس نبود که در برابر کرامول بایستد ، او هم بود که کلیسا را از سیاست جدا می خواست. گردن توماس را که به نام قانون خود ساخته ی مجلسیان با داس زدند ، قلبش هنوز جریحه دار بود. عشق و تنفر توامان وجودش را پرکرده بود. می دانست با تبر و داس نمی توان ماندنی شد. ذهنش همراه خاموش شدن تلویزیون و تمام شدن فیلم دیدنیش, خاموش نماند. ازجا برخاست، چشمهایش خسته و آزرده به نظر می رسید. گیج دیروز بود. مبهوت رنج کتف و گردن امروزش. افکارش متمرکز نمی شد.قویی بود که بر بلندای دریا می نشست و می خواست ققنوس وار از بالهایش سنگ آتش زنه­ای پر توان بسازد تا باز هستی دوباره  زنده‌ شود.طول و عرض اتاق چند برابر می نمود. می خواست بیهدف گوشه‌های اتاق مطالعه‌اش را بهم بدوزد. گاهی عرضش کوچک میشد و گاهی طولش. باور نمی کرد که فضای اطراف سر بسرش بگذارد. ارتفاع هیچوقت تن به کوتاه شدن نمی داد. ققنوس جانش در بلندیهای عشق پرواز میکرد.

لاله آمد مقابلش و ناگهان از جلو چشمهایش دور شد. نگاهش سرشار خواستن بود. برای مدت های مدیدی می آمد درخیالش می نشست و میرفت. پروانه‌ی روی پیراهنش پر زد و میان دست های او خانه کرد . تا می خواست دستهایش را آرام ببندد ،  بال میزد و میرفت روی گل سرخ مصنوعی روی میز تحریرش.

لاله آمد و دستهایش را دور گردن او انداخت و تا رفت که لبهایش را ببوسد، محو شد. میز تحریرش چند قدم جلو آمد و گام های او را سد کرد. عصبانی شد، مشت هایش را گره کردو صورت صاف و چوبیش را نشانه گرفت! نه، مکثی کرد، پشیمان شد. مشت کرامول  در داخل اتاق  هنوز رهایش نمی کرد.

رفت کنار شیر آب سرد و سرش را  چند دقیقه ای به خنکای آب سپرد. لاله به اوگفته بود که هر وقت عصبانی می شود این کار را بکند یا لیوانی آب سرد بیاشامد.

عصبانیتش را مانند چایی نیم سرد بعد صبحانه به آرامی سر کشید. رو به میز کرد و گفت : دلم می خواهد در اتاق قدم بزنم، از سر راهم برو کنار !

میز با صدای بلند خندید، صندلی پشت میز به حمایت او بر خواست! اشیا اتاق گویا دست به یکی کرده بودند.

لاله رهایش نمی کرد. مانند گذشته  آمده بود تا سری به او بزند ، موهای بلند و صافش را بروی صورت او ریخت، لحظه هایی اتاق تاریک شد. جز  چهره ی خواستنی لاله در فضا چیزی در مقابل چشمهایش نبود، که آنهم در ریز لامپ حبابدار در اتاق برق می زد. هنوز بوی عطر موهایش او را به سفر دور و دراز دیدارشان در گذشته ها می برد. کمی آرام شده بود و داشت طرح متنش را جم و جور می کرد که کتابخانه ی کوچکش چند قدم از دیوار فاصله گرفت و مسیر راه رفتنش را  بست. قفسه ها از کتاب هایش کمتر بودند.

کتاب ها روی هم تلنبار شده بود و هر کسی که به او سر میزد از او می خواست که فکری برای جا کتابیش بکند. هنوز فرصت تغییر دکوراسیون اتاق برایش مهیا نشده بود.این حرکت کتابخانه به نظرش عجیب می آمد.

در قصه‌ها خوانده بود که کتاب ها هم راه میروند. درست مانند ژیان دوستش که شبها در خواب راه میرفت. ژیان یک شب سه کیلومتر در خواب از منزل دور شده بودو او را از خیابان بمنزل آورده بودند. افراد منزل همیشه نگران شبگردی های او در خواب بودند. گاهی در اتاق او را قفل می کردند. وقتی بچه بود  داستان راه رفتن کتاب ها را در صدای گرم مادرش باور می کرد و در ذهنش حرکت آنها را همراه راوی دوست داشتنیش دنبال می نمود. اکنون می دید خیال ها و قصه ها به حقیقت پیوسته اند. همچنان در راه باریکه ی اتاق مشغول قدم زدن بود.  هر وقت ذهنش مشغول نوشتن متنی میشد، دوست داشت قدم بزند. حرکت افکارش را جمع و جور می کرد. اما گویا این بار حادثه ای تازه در شرف تکوین بود.  صحفه ی حوادث روزنامه هام با تمامی ماجراهای تلخ و رنج آورشان از اندوه او و پراکندگی پرستوی ذهنش نمی کاست. نگاه متفاوت او در لابلای ماجراهای روزانه می گشت اما موضوع بدرد بخوری در مقابل چشمانش شکل نمی گرفت. خود کارش از روی میز خود را بالا کشید و پرید روی قالیچه‌ی کهنه و قدیمی زیر میز. جا خودکاریش هم به تاسی از او همین کار را کرد.آنها با تعجب جلو کتابخانه نشسته بودند و تکان نمی خوردند.  نمی دانست چکار کند. این دوستان و یاوران لحظه های تنهایی و گرفتاریش ، خود داشتند برای او مشکل می آفریدند. دست برد تا قلمش را از زمین بر دارد ، قلم بالی پیدا کرد و خود را تا بالای بلندترین قفسه پرواز داد. دیگر دستش به آن نمی رسید. نزذیک تر شد.  از صندلی بالا رفت. احساس کرد بعد از حداقل چهل سال دوستی آنها ، این رسم مهربانی و همدلی نبود .

به قلم گفت : تو دیگر چرا ؟

 تنها اسلحه خانه اش، کتابها و قلم و کاغذ یادداشت هایش بودند.

اکنون نارنجکی به نام " سکوت " آمده بود سراغش و رهایش نمی کرد. جای پاهایش بر روی قالیچه حک شده بود. دلش مانند کبوتران ترسیده از دام صیاد در سینه اش دف می زد.

فکر کرد اگر نارجک منفجر شود .... اگر !

دلش هوای نوشتن کرده بود. راستش از او خواسته بودند که بنویسد.

سوژه ای در ذهنش جا باز نمی کرد. ذهنش در گیر همه چیز بود. از خرید وسایل روز مره بگیر تا فکر معاش و کار. از برنامه ریزی برای انجام کار های متفرقه  تا فرصتی برای خواندن و نوشتن. از عشق تا رهایی!

نوشتن رهایش کرده بود. انتخاب عنوان متن با خودش بود. کتاب " چرا مسیحی نیستم " راسل آمد روی میز تحریرش نشست و به او خیره شد. آنرا خواند. بار اول نبود که آنرا می خواند. یادش آمد که اولین بار سال دوم دبیرستان آنرا یافته بود. چه اشتیاقی برای خواندنش داشت. فکر ابژه در ساحت سوبژه میرفت درذهنش متنی شود. فکر صلیب رهایش نمیکرد.روزنامه ی صبح نوشته بود : امروز دوازده نفر را به جرم های متفاوت به دار آویختند. روی کلمه جرم نگاهش متوقف ماند.

دید مردی، ماشینش را جلو پای زنی زیبا متوقف کرد و با لبحندی زیرکانه گفت : اگر اشکالی ندارد شمارا برسانم ! زن با دیدن مردی مودب و صدای آرامش، با تانی و احترام عذر خواست. ماشین مدل بالا، خوش لباسی و ژست مرد، ادب و وقارش، کمبود تاکسی در آن حوالی، فن بر خورد،سرانجام زن را مجاب کرد که سوار ماشین شود. فردا روزنامه ها نوشتند که سی و سومین جسد زنی بعد از غارت و مورد تجاوز گرفتن توسط "خفاش شب" در خرابه های اطراف تهران پیدا شد.  برای چند لحظه احساس کرد که کسی دیگر را دارند در کوچه به صلیب می کشند.غم تمامی وجودش را فرا گرفته بود. کلمه جرم همچنان آزارش می داد.

عکس ها و کتاب های داخل اتاقش هم نا آرام می چرخیدند. می دید آنها را هم دارند یکی یکی به صلیب می کشند.  بعضی از کتابهایش هم در این حادثه جان سالم بدر می بردندو   مجروح روی زمین می افتادند. آنها بد جوری به او خیره شده بودند. چشم غره آنها عذابش می داد. دلش می خواست برایشان کاری کند اما احساس ناتوانی می کرد. از او انتظار یاری داشتند. از خودش بدش آمد.  انبر دست داخل کشو را بسرعت بیرون کشید تا میخ دست و پای آنها را از وجودشان جدا کند.  دید فوکو جای دال و مدلول را عوض می کند. جای سوبژه و ابژه مرتب تغییر می کرد. اشیا پیرامونش به حرکت جریان سیال ذهن دست زده بودند. زمان ومکان در خاطراتش جابجا میشد. بعد از خواندن آن حادثه ، قدرت نوشتن متنی ساده و کوتاه  را ازدست داده بود. بیقراری مجال نوشتن را از او می گرفت.

 مرد پشت میز روبروی دانشجویان، که تازه از فرودگاه آمده بود و بی حوصله هم به نظر میرسید. به حضار گفت : به خودتان تکیه کنید ! انتخاب یک موضوع برای پروژه با 25% نمره کلاسی. زمان تحویل دوهفته !این موضوع درس امروز است.  ضمنا "دو نفر می توانند باهم  یک پروژه را تهیه و آنرا ارایه دهند.

بعد خستگی  دانشجویان را بهانه کرد و رفت.

ترس رهایش نمی کرد. یعنی خط سرخ ها  نمی گذاشتند راحت بنویسد. چند ورق نوشته شده را  مچاله کرد و بروی کاغذ پاره های داخل سطل گوشه اتاق ریخت.

مرد قبل از ترک کلاس به دانشجویان گفت" مستمع صاحب سخن را بر سر ذوق آورد !

قیافه اش درهم و عبوس  می نمود.

لاله که در صف دوم دختران در کلاس نشسته بود از جا بر خاست و گفت استاد :

ما ساعت هاست که انتطار حضور  شما را در کلاس می کشیم !

و استاد گفته بود : نه همه ی شماها ، بعضی هایتان !

نگاه لاله در کلاس بعد ار نشستن روی صندلیش و جواب نا خوشایند استاد  اما با کمی تغییر ،در نگاه مرد ردیف پسران گره خورد و لبخندی بر روی لبان هر دوی آنها ظاهر گردید.

اتاق نور را مانند مکشی به درون خود می کشید. آفتاب قد کشیده تا وسط آسمان بی تابی می کرد و دلش می خواست قبل از نشستن در پشت کوهها، خود را در تاریک  روشن سایه های آنجا رها کند.

قفسه تکانی خورد و کتاب " محمد پیامبری که باید از نوشناخت " خود را از ردیف کتاب های تحقیقی بیرون کشید . تاملی در ذهنش پا گرفته بود.  "بیست و چند سال " بود که دنبال این شناخت می گشت ! فکر کرد همین عنوان را انتخاب کند و قال قضیه را بکند.

صحفه اول را که مرور کرد، دید صحفه های دیگر بسرعت و بطور اتوماتیک ورق می خورند. پیش گفتار حوصله خوانده شدن نداشت. حروف بازی بدی را آغاز کرده بودند. کلمات بدنبال هم می دویدند. جملات خود را در زیر نقابی مخفی می کردند که دیده نشوند.چشمش از این همه بازی عذاب می کشید. دست برد تا اوراق را چنگ بزند و متوقفشان کند، نه نمیشد گویا حادثه همچنان ادامه داشت! عبور ثانیه ها  همچنان تند تند از مقابل چشمان جستجو گرش می گریخت. دوسه روز به وقت تحویل پروژه  بیشتر نمانده بود !سر گیجه داشت. سالها بود که براحتی می نوشت . اکنون این شرایط به او مجال نوشتن نمی داد. فکر کرد : اگر نتواند بنویسد. اگر........

 مات به در و دیوار نگاه می کرد. اما پروانه‌ی  ذهنش هنوز در داخل کلاس  می گشت. دید با دست خالی مقابل دانشجویان ایستاده است و قادر به ارایه پروژه خود نیست. وقتی به استاد گفت: کارش آماده نشده است و مهلت بیشتری خواست ، دانشجویان به او خندیدند. استاد سر زنشش می کرد. لاله کم آورده بود. او هم نتوانسته بود متنی را انتخاب کند. تصمصم داشتند که دو نفری کار را ارایه دهند. پروژه های دیگران  به نظرش پر بار و قوی نبود.  استاد به آنها گفته بود : که رفع تکلیف خوبی ست ! اما از آنها پذیرفته بود.

 ناگهان متوجه شد که دوستان قدیمیش به کمکش آمده اند. تیتر  کتابها ی تازه و قدیمی از مقابل چشمهاش رژه می رفتند.  در دفتر یادبودهایش ، عبور آنها را تکرار می کرد :

نان و شراب ، انسان خود را می سازد، بر می گردیم گل نسرین بچینیم ، زندگی جنگ و دیگر هیچ ، فیلسوفان بزرگ غرب ، او ژنی گرانده ، هستی و نیستی ، لولیتا خوانی در تهران ، هنر عشق ورزیدن و........

اریک فروم ذهنش را اشغال کرده بود. کتابی هر جا که می رفت ، تعقبش می کرد. از درب حیاط که بیرون  رفت، دید جلوتر از او دارد حرکت می کند. درختان با دیدن آنها ، برایشان صف کشیدند و پیش فنگ دادند.احساس تازه ای پیدا کرده بود دیگر از هجوم باد و باران و حادثه نمی ترسید. شجاعت عجیبی پیدا کرده بود. حتی می توانست در مورد پسری که دیشب براثر سرما و گرسنگی و بی جایی در خیابان یخ زده بود ، بی محابا متنش را بنویسد.نه،نه دلش  چیز جامع تری می خواست.  دنبال متنی دیگر می گشت.

لاله پیشاپیش او بدنبال کتاب می دوید. اینترنت و کامپیوتر هم با آنهمه دیتاهایشان حرف تازه ای برایش نداشتند.  لاله با بسته ای در دست بر گشت. دستهایش را گرفت. دوباره او را در آغوش گرفت. گرمای تنش ، گرمش کرد . لبانش از عطش می لرزید. بد جوری به دیوار خیابان وصال چار میخ شده بود. درست مانند عکس ها و کتابهای داخل قفسه­ی کتابخانه­اش. داشتند از خود رها میشدند، داغ داغ شده بودند. لاله گفت : داشتی قاطی می کردی ، نه ؟

نگاه پر معنایش او مجال ادامه حرفش را نداد. دستهای لاله عاشقانه بدور گردنش طوری حلقه شده بود که انگار نمی خواست هرگز جدا شود. زبانش بند آمده بود. خیلی دوستش داشت اما در کنار او تمامی گفتنی ها را فراموش میکرد.

لاله گفت : نمی نویسی  "بعضی ها داغشو دوست دارند " ؟  گویا ساعت ها میشد که  محو تماشای فیلم شده بود. و او هچنان  مشتاقانه نگاهش میکرد.

تصویر های متحرک ایستادند. آرزوهای نهانی قلبشان را پر کردند. صندلی و میز و محل اتصال قفسه ها که داشتند از جا کنده میشدند، محکم شده بودند. قالیچه­ی کهنه­ی کردی ماهی درهم زیر پایشان خود را از زیر میز رها کرد. لاله با آن بدن خواستنی و سفیدش گیج و حیران ایستاده بود. نفس راحتی کشید. سوژه را پیدا کرده بودند. پشت میز نشست. چراغ های خاموش داخل اتاق را دوباره روشن کردند. لاله  بسته را باز کرد و کتاب را بدست او سپرد. روی ورقه کاغذ متن انتخابی خودشان را نوشت : "گریز از آزادی !!"